امير هستم اهل زمين خدا ؛ خونمون زير آسمون خدا ؛ اخلاقم هم هر چي خدا بيشتر دوست داشته باشه ؛ سن و سال هم كه از عكس پيداست ؛ تحصيلاتم ليسانس كامپيوتر و تخصصم شبكه و سخت افزار كامپيوتر؛ دیگه بسه زياد شد



صفحات وبلاگ 1 2

چت رووم نغمه

TV آنلاین
» (21) عمومی


 
سرزمين باران
موزيک سرا وبلاگی برای همه...
عکس های من
مرکز عالم هستی
برنامه گوگل تالک
جاوا 1.6
ياهو مسنجر
تيريا
دانلود ؛ موزيك ؛ صوتي و ...
Net2Phone

.::تالار گفتمان::.
بازديد هاي امروز : 2
بازديد هاي ديروز : 4
بازديد هاي اين ماه : 56
كل مطالب : 21
كل بازديد ها : 1704
ايجاد صفحه : 0.109375
ثانيه

 

امیر (21)

: نام 
: ايميل
اضافه    حذف

 

10:03 PM یکشنبه، 11 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 سالروز ورود حضرت امام خمینی به کشور و پیروزی انقلاب اسلامی گرامی باد

 

چشم یزید زمان ز حدقه درآید     دیو چو بیرون رود فرشته درآید

 

یاد و خاطره شهدای انقلاب ، مردان و زنانی که در راه حق و آزادی و اسلام و بر پا داشتن پرچم جمهوری اسلامی ایران جانفشانی کردند گرامی باد و خاطرات آن زمان تا ابد زنده

دروود بر تمام آزادگانی که ظلم و زندگی همراه با ذلت زیر سایه حکومت پهلوی که دست نشانده آمریکا و انگلیس بود را نپذیرفتند و همراه با رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی و به عنایت ویژه الهی حکومت دین و حق و دفاع از مظلومیت را بر این کشور پایه ریختند

دروود بر تمام شهدای انقلاب و شهدای جنگ تحمیلی که در رکاب ولایت از عزیزترین گنج زندگی یعنی جانشان هم کم نگذاشتند و شرف دنیا و آخرت را خریدند و تا قیام قیامت آبروی انسانیت را جلوه بخشیدند

دروود بر انسان های شریفی که بر راه اصیل امام خمینی و جمهوری اسلامی باقی ماندند و گذشت زمان وجودشان را آلوده به دنیا نکرد تا از همه ارزش های این انقلاب در راه قدرت خود سوء استفاده کنند

ننگ دنیا تا ابد بر پیشانی دشمنان این انقلاب که لحظه ای برای خاموش کردن این چراغ الهی خاموش ننشستند ؛ همان ها که جیره خوار آمریکا و انگلیس و اسرائیل شدند و شرف انسانی را به پول و دلار فروختند

ننگ دنیا تا ابد بر پیشانی حکومت ها و دولت های دست نشانده آمریکا و انگلیس و خونخواران اسرائیل

ننگ دنیا تا ابد بر پیشانی همه آنها که زیر پرچم آمریکا و انگلیس و اسرائیل به ملت خود خیانت کردند

ننگ دنیا تا ابد بر پیشانی وطن فروش هایی که چون انگلی در میان لجنزار حکومت های استبدادی بر ملت خود خنجر زدند ، همان ها که از ملیت و خاک وطن دم میزنند اما آنگاه که جوانان رشید این سرزمین در برابر صدامیان پر پر میشدند آنها با دلار های آمریکا و اسکناس های اروپایی در خیابان های آمریکا و اروپا به گشت و گذار مشغول بودند

ننگ دنیا تا ابد بر پیشانی سیاستمدارانی که افتخارشان ضربه زدن بر این انقلاب و کوبیدن بر طبل شکم است ؛ همان هایی که پول های حرام را گرفتند و خوردند و به ریش همه خندیدند و چون دستشان رو شد گفتند داده اند برای امور شرعی و اگر باز بدهند میگیریم

ننگ دنیا تا ابد بر پیشانی آنها که از خط امام خمینی گفتند اما با بی شرمی تمام بر تمام ارزش های این انقلاب راندند و افتخارشان این بود که منافقین متجاوز به خون و جان افراد بی گناه این کشور و سلطنت طلبان بی آبرو و آمریکا و اسرائیل و بی بی سی دولت حیله گر و شیطان صفت انگلیس از او حمایت میکنند

ننگ دنیا تا ابد بر پیشانی آن فرهیخته ای که از صدقه سر این مملکت و آن هم با هزار پارتی بازی و دروغ و تقلب برای خود جایگاهی پوشالین ساخته و حالا این ملت عظیم را عوام میخواند

ننگ دنیا تا ابد بر پیشانی تو باد ای سیاستمداری که از متجاوزین به ارزش های این انقلاب حمایت میکنی

و در پایان دروود و هزاران دروود بر آن شیر زنان و مردانی که همیشه چون کوه در حمایت از این انقلاب و این کشور و رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای از هیچ دریغ نکردند و همیشه چون دست اراده الهی از آستین این انقلاب ظاهر شدند

 

من به در گفتم ولیکن بشنوند نکته ها را مو به مو دیوار ها ...

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)    

 
 
 

4:18 AM جمعه، 18 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

آتش چند خشکه شاخه هاي قديم زبانه بر کشيده به سوي خورشيد
بيدار کرده قدمت آتشکده هاي خاموش به زمانهاي دور
به ميقات سرزمين هاي سپيد ز ياس ، سپرده قامت به خاکستري تاريخ
از قيامت شکوه نقش هاي فرهاد به يک صخره سرد
پردهء عشق شيرين ، نقش بسته به دستان خون آلود يک مرد
زبانه ها رقص کنان به قصه ز آتش توران به خشکاندن پيکر سبز آريا
تکه هاي سوزان براده هاي هزار رنگ آتش بر آستانه افسانه پرواز عشق آرش
سرخ ميجهد به آسمان ز سينهء به خون نشستهء سياوش
آواز ميدهد به نجواي گلوي پاک يک ديار ، به قدمهاي آهنين کاوه
باد مي آيد ز ستيغ کوه بر تن عريان افسون شراره هاي شبانه سودابه
چشمه ها آيينهء لحظه هاي گذشته ، آغوش گشوده به خاطرات آينده

 

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | نظرات 1    

 
 
 

8:30 PM شنبه، 21 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

بي روي دوست دوش شب ما سحر نداشت    سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت

مهر بلند چهره ز خاور نمي نمود    ماه از حصار چرخ سر باختر نداشت

آمد طبيب بر سر بيمار خويش ليک    فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت

داني که نوشداروي سهراب کي رسيد    آنگه که او ز کالبدي بيشتر نداشت

دي بلبلي گلي ز قفس ديد و جانفشاند    بار دگر اميد رهایي مگر نداشت  

بال و پري نزد چو به دام اندر اوفتاد    اين صيد تيره روز مگر بال و پر نداشت

پروانه جز به شوق در آتش نمي گداخت     ميديد شعله در سر و پرواي سر نداشت

بشنو ز من که ناخلف افتاد آن پسر    کز جهل و عجب گوش به پند پدر نداشت

خرمن نکرده توده کسي موسم درو    در مزرعي که وقت عمل برزگر نداشت

من اشک خويش را چو گوهر پرورانده‌ ام    درياي ديده تا که نگویي گوهر نداشت

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)    

 
 
 

5:48 AM دوشنبه، 16 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 

من از صدای گریهء تو به غربت بارون رسیدم
تو چشات باغ بارون زده دیدم

چشم تو همرنگ یه باغه تو غربت غروب پاییز
مثل من از یه درد کهنه لبریز

با تو بوی کاهگل و خاک ؛ عطر کوچه باغ نمناک زنده میشه
با تو بوی خاک و بارون ؛ عطر لاله و گلابدون زنده میشه

تو مثل شهر کوچک من هنوز برام خاطره سازی
هنوزم قبلهء معصوم نمازی

تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیر و خاکی
هنوزم برای من عزیز و پاکی ...


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)    

 
 
 

11:53 PM یکشنبه، 8 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
 مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
*
 ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
 که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی
*
می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی
*
سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
 چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
*
نمی سنجند و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
 بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)    

 
 
 

11:12 PM سه شنبه، 19 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 در رثای شاعری شجاع


ما غریبیم ، غریب ، برادرم قزوه
غریب چون شمشیری در نیزار
چون سید حسن نصرالله در محاصره شیوخ عرب
چون شعر تو در تارهای عنکبوت وب
و در گوگل فارسی که بیشترین جست‌ و جویش سـکـس است
ما غریبیم و از غریبان می‌ ترسند
گفته بودم می ‌ترسند
با یک بغل ریش از آمریکا می ‌ترسند
اما در سمینار هایشان بی ‌باکانه آتش می‌ خورند
آتشی که دودش هم به چشم ما می‌ رود هم چشم خودشان را تار می‌ کند
می‌ ترسند که برخلاف روزنامه‌ ها حرف بزنند
بر خلاف گوینده‌ های بی ‌بی ‌سی‌ فارسی
می‌ ترسند ویزای شینگن‌ شان باطل شود
می ‌ترسند که برخلاف شکم ها حرف بزنند
از بوق‌ها می ‌ترسند
عمر و عاص ‌ها بی ‌وقفه بر طبل شکم می‌ کوبند
و نگهبانان دجله صفین را از یاد برده‌اند
و به صفوف سکوت می‌ گریزند
*
پدرم اما در پایین شهر مثل همیشه سبز است
سبز در هفتادوپنج سالگی
هنوز هر بار که انتخابات می‌ شود با همان لباس سبز کارگری
ساعتی از شهرداری اجازه می ‌گیرد
تا برود به حضرت علی رای بدهد
پدرم سواد ندارد
تلویزیون هم هیچ وقت شعر تو را برایش نخوانده است ... مولا ویلا نداشت
پدرم سواد ندارد اما می‌ داند
آنکه غربال به دست دارد همان است که خرمن می‌ کوفت
و کاه‌ها را با گندم‌ ها می‌ آمیخت
*
جوان‌هایی که دوستشان داشتیم پیرمردهای خوبی از کار در نیامدند
سر پیری نشستند و با VOA معرکه گرفتند
سر پیری دندان ‌‌های مصنوعی تیزی از انگلیس در دهانشان سبز شد
و جگر ما را جویدند
جگر مرا و جگر تو را
جگر پدرم را ، جگر عمویم را
عمویم هم سبز است
و هر صبح به شوق دیدن اهتزاز پرچم‌ های قبرهای پسرانش بیدار می‌ شود
خاله‌ ام هم سبز است
هر شب روی پشت بام خانه اش تا صبح به تپه تاریک قبرستان نگاه می کند
تا چراغی را ببیند که بر مزار فرزندانش سبز می‌ سوزد
پسردایی ام محمدعلی بردبار هم چوپان سبزی بود
که زیر دندانش مانده بود مزهء برف کوه های تربت جام
حتی آن وقت که کاسه سرش سالها در خوزستان داغ خاک خورده بود
*
تو از قدیم سبز بودی برادرم قزوه
از ؛ مولا ویلا نداشت
از ؛ شب است و سکوت است و ماه است و من 
از ؛ کیسه می دوزند با نام شما شیادها 
از ؛ مردان بلدرچین
از قدیم
آفتاب ‌پرست‌ها رنگ مشخصی ندارند
اما شما از مزار سلمان که باز می ‌گشتید سبز بودید
تو سبز بودی ، سید حسن سبز بود ، قیصر سبز بود
من در مزرعه‌ های سبز عرق ریختم
با پرچم‌ های سبز گریستم
و لباس سبز پسر عموهایم را برای کار به تن کردم
وقتی که سرخ به خاک ‌رفتند
یاران چه غریبانه سبز بودند
در تربت‌جام و هویزه
در تنکابن و بندرعباس ...
وقتی موج سبز هنوز به لس‌آنجلس نرسیده بود سبزها در شب اروند شعله می ‌کشیدند
*
ما سبز بودیم
اما از هیچ چراغ قرمزی رد نشدیم
من سبز هستم
اما برای نوشتن کتاب جدیدم
سفر آمریکا نرفته‌ ام
آمریکا خودش به کتاب من ، به زندگی من آمده است
بیست و پنج سال است که زانوهای برادرم را تحریم کرده است
به آسمان نگاه می ‌کنم
هواپیمایی سبز رد می‌ شود
آمریکا را لعنت می‌ کنم که از آن ‌طرف اقیانوس ‌ها آمده است
تا نگذارد آب خوش از گلوی کبوتران ما پایین برود
*
من سبز هستم
با طبقه بالا هم هیچ دعوایی ندارم
اما نمی ‌دانم چرا صاحبخانه به پشت بام که می ‌رود بر علیه زیر زمین نشین‌ ها شعار می‌ دهد
که از خستگی خوابشان برده است
*
اگر پول داشتم
به بی‌ بی‌ سی فارسی زنگ می ‌زدم و می ‌گفتم ؛ این ‌قدر سر و صدا نکنند
پدرم با لباس سبز کارگری خسته خوابیده است
*
به اینها می ‌گفتم اصلا ما سبز نه ، شما سبز
اصلا خون شما سبز و خون ما سرخ
و هر جا خونی بریزد رنگی از پرچم ایران عزیز
اما چرا عالی جناب شریح مفتی مفتی با خودکار سبز فتوا می دهد
که الی جون می تواند سطل آشغال را بسوزاند
می تواند جگر مرا بسوزاند
و کنار شغال بنشیند
*
ما از عاشورا تا به حال سبزیم
مادرم پیشانی غلامرضا را وقتی به جبهه می رفت بی گریه می بوسید
آهای شما که تازه به جریان سبز ما پیوسته اید
باید جواب بدهید چرا اینهمه رنگ به رنگ می شوید ؟
باید جواب بدهید که چرا آبروی رویای قرن های پدرم
این دهقان سالخورد خراسانی
این رستم شکستهء شعر مرا برده اید ؟
باید به عموی من و به خاله هایم جواب بدهید
به امیرحسین شش سالهء ما که مادرش کفشش را با سوزن خیاطی می دوزد
و پدرش دوازده سال پیش دود شده بود و ما نمی دانستیم
*
باید جواب بدهید
اینهمه سال چه می ‌کردید ...


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | نظرات 2    

 
 
 

7:28 PM شنبه، 16 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 امشب دلم آرزوی تو دارد
نجواکنان و بی آرام ؛ خوش با خدایش می نالد و گفت و گوی دارد
تو آنچه در خواب بینند ، پوشیده در پرده های خیال آفرینند
تو آنچه در قصرها خوانند
تو آنچه بی اختیارند پیشش ؛ خواهند و نامش ندانند
امشب دلم آرزوی تو دارد
دل آرزوی تو ؛ و آنگاه این بستر آغشته چشم در راه بوی تو ؛ بوی تو ، بوی تو دارد
بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ
دل زنده ، تن شعلهء شوق ، هولی نه ، شرمی نه از هیچ
بوی گلاویزی و بی قراری و لذت کام و شب زنده داری
ای گفت و گوی دلم با تو وز تو
تو روح روییدنی ، سحر سبز جوانه
تو در خزان غم آلود زندان چون صد سبو سبزنای بهاری
ای لحظه ها از تو ناب سعادت ؛ ای زندگی با تو پر شور و شیرین
ای یاد تو خوشترین عهد و عادت
تو راز آنی ؛ تو جان جمالی
تو ژرفی و صفوت برکه های زلالی ؛ یک لحظهء سادهء بی ملالی
ای آبی روشن ، ای آب ؛ تو نوش آسایشی ، ناز لذت
ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب ...


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | نظرات 1    

 
 
 

2:44 AM سه شنبه، 5 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 نمیدونم تو از خدا چی میخوای ؟     من که از خدا فقط تو رو میخوام

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست       محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت       که در این وصف زبان دگری گویا نیست
 
تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم      تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد        از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم       این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم      در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | نظرات 3    

 
 
 

8:48 PM یکشنبه، 26 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 به نام آفریدگار باران

سلام ؛ سلامی چو بوی خوش آشنایی

  آماده ام تا دوباره بنویسم اما چون متن درباره تو باشه همه ذهنم مجنون وار از یاری فرار میکنن
آری برای تو نوشتن که همه لحظه ها و ساعات زندگیم هستی خیلی سخته
چه روزها و لحظه هایی که گذشت و سپری شد چنان یک رودخانه جاری از یاد تو که ثانیه هامو نقش زیباترین و سبزترین خاطرات زد و هر روزم رو به آتش عشقت افروخته تر کرد
هر زمان که یادت می افتم زیباترین صحنه ها در ذهنم نقش میبنده و صورت زیباتو برام نقاشی میکنه
هر وقت بارش قطرات باران رو میبینم ناخودآگاه به یاد طعم دلچسب و عطر خوش حضورت می افتم
آنچنان که بوسه های قطره های پاک باران آتش بوسه های تو رو در وجودم شعله ور تر میکنه
*
آهنگ نفس هاتو دوست دارم
وقتی باران با اون آهنگ زیباش شروع به باریدن میکنه سعی میکنم کمی نفسم رو در سینه حبس کنم و آرامتر به صدای دلنشین بارش باران گوش کنم و در میان موسیقی زیباش رد پای آهنگ خوش نفس هاتو جستجو کنم
بله نفس های تو مثل زیباترین موسیقی زندگیم روی نوار طبیعت تا همیشه ضبط شده و من هر بار با شروع این موسیقی زیبا با نامت همراه میشم

*
آتش عشق تو رو در سینه ام تا همیشه شعله ور نگه خواهم داشت
هر صبح وقتی نگاهم رو به خورشید فروزان میندازم و به یاد لحظه های حضورت می افتم که چه آتشی و چه گرمایی در وجودم به پا میکنه دوست دارم که چون خورشیدی پایدار تا همیشه کنارم باشی
قلبم تا همیشه خانهء توست بهترینم ...

*
نفس عمیق و قدیمی به حجم خالی همین اتاق بزرگ
تا روح باران بیرون برسد تا بن ریه هایم
بوزد بر جدار خشک دلم و دندان های نقره ای قطره هاش جانم را بگزد
تمنایی آرام و ابرانه و هر چند دلم خواست می خواهم
از جنس ابر باشد نرگسی در آب و گیسویی در باران
و چشم هایی ار پشت شیشه بخار آلود
و ترانه ای بخوانم ابری وخیس در آفتابی که کمی شبنم از مژه های طلایی بلندش بچکد ... 

دوستت دارم ای زیباترین باران ...


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)    

 
 
 

9:28 PM شنبه، 18 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 مرا بپذیر پروردگارا ؛ برای این چند صباح مرا بپذیر
بگذار آن روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند
تنها این لحظهء کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و آن را در نور خود نگهدار
در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند سرگردان شدم ؛ اما به جایی نرسیدم ...
حالا بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم
رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان
بلکه آنها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند ...


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | نظرات 1    

 
 
 

1:44 PM پنجشنبه، 16 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی ، من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من ، گیسوان تو شب بی پایان ، جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه همهء عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون
کاشکی پنجهء من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمهء زایندهء اشک ، گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
*
شب تهی از مهتاب ؛ شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پردهء خاکستری سرد کدورت افسوس ... ، سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست اما
تلخی سرد کدورت در تو پای پویندهء راهم بسته
ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران باران .... شیشهء پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ...
*
آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران ... باران پر مرغان نگاهم را شست
*
آب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید...
گر چه شب تاریک است ؛ دل قوی دار سحر نزدیک است 

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)    

 
 
 

3:19 PM یکشنبه، 12 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 در این اتاق تهی پیکر انسان مه آلود نگاهت به حلقهء کدام در آویخته ؟
درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد
نسیم از دیوارها می ترواد ؛ گلهای قالی می لرزد
ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند ؛ باران ستاره اتاقت را پر کرد
و تو درتاریکی گم شده ای
*
انسان مه آلود پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته
درخت بید از خاک بسترت روییده و خود را در حوض کاشی می جوید
تصویری به شاخهء بید آویخته ، کودکی که چشمانش خاموشی تو را دارد
گویی تو را می نگرد و تو از میان هزاران نقش تهی گویی مرا می نگری
 *
انسان مه آلود تو را در همه شبهای تنهایی ، توی همه شیشه ها دیده ام
مادر مرا می ترساند ... لولو پشت شیشه هاست
و من توی شیشه ها تو را می دیدم
لولوی سرگردان پیش آ ، بیا در سایه هامان بخزیم
 *
درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد
بگذار پنجره را به رویت بگشایم
انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید
شیشهء پنجره شکست و فرو ریخت
لولوی شیشه ها شیشهء عمرش شکسته بود ...

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)    

 
 
 

5:51 PM جمعه، 10 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 تو مرا دزديدي
آري شاه کليد را چه آسان انداختي و ربودي گنجينه ي دل را ز گوشه اي آرام خفته
تو بردي و من هيچ نگفتم ، که زير هجوم محبتت عاقبتي نداشتم جز عاشقي
بردي اما چه آسوده رها کردي اين همه شوق ربودن را
مرا در ميان کوچه هاي آشفتگي چه آسان ز ياد بردي
حال تو توبه کرده اي ز شبروي
حال تو بر خانه ها و کوچه ها و شهر ها به رنگ بي نظري نقش ميزني
حال تو توبه کرده اي ز ربودن ، اما بگو آري بگو حال که من مشتاق تو ام چه کنم
فرار خواهم کرد تا آنسوي چهار ديوار
به سويت خواهم دويد
آري جايم فقط در دست هاي توست...

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | نظرات 1    

 
 
 

3:52 AM جمعه، 10 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 هیچ اتفاقی نیفتاده است
نه مست کرده ام ، نه خواب تو را دیده ام ، نه خانه خریده ام ، نه بال درآورده ام
فقط احساس میکنم چیزی داغ تر از آتش از انعکاس سکوتم زبانه میکشد
چیزی که قرار است تا چند لحظه ی دیگر سپیدی کاغذ پیش رویم را بسوزاند ...

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)    

 
 
 

11:45 PM چهارشنبه، 8 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

نجوایش بر قصر آیینه پیچیده با سازی غریب
جادو برلب و تو سرمست و خرام و چشمهایت خمار خوابی ژرف
زمزمه میکرد بر آغوش شب ؛ ساحره آرامتر بخوان جادو ، خواب چشمانم ربود
خزانهء دل سیم و زر است به عشق ، پاس میدارد چشم ز افسون ، آرامتر بخوان جادو
افسونگر ، عطر آمیخته ای ز شب بو ، می رباید آیینهء باغ چشمان ، آرامتر بخوان عطار ، آرامتر
معجزه کرد سوز نگاهت ، شراره بر گنجینه دل افروختی ای آتش ، آرامتر بخوان شعله ، آرامتر
سرمه بر تیغ تیز میکشی ؟؟ خنجر نگاهت راه زد ، آرامتر بخوان رهزن ، چشم را خواب ربود
کلید ز ستاره باران گوشهء چشم ربودی ، شب چراغ بردی ... ، آرامتر بخوان غارتگر ، آرامتر
قافیه پرداز قیامت قامت ، سرو اندامت ستون پلکهایم ویران کرد ، آرامتر بخوان سوداگر ، آرامتر
گیسو پریشان مکن ، شب آمیخته ای به سپیدی سیما ؟ آرامتر بخوان شهزاده ، آرامتر بخوان جادو ، آرامتر
خواب ربود چشمم ، دل ربودی به عود کلام ، آرامتر نمیخوانی ؟ جان به پرواز شد ، آرامتر بخوان نغمه ، آرامتر ...



 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | نظرات 1    

 
 
 

7:57 PM سه شنبه، 7 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

 هیچگاه ویترینی نداشته ام تا دلم را در آن به نمایش بگذارم
در قامت یک فروشنده دوره گرد عاشق تو شدم
از اینروست که تمام خیابان های شهر عشق مرا میشناسند
تو را در میان کوچه ها فریاد کردم
دستمال کثیفم به کنج خاطره ها خزیده و چرخ دستی ام با نقشهایی از گل بابونه تمام زندگیم بود
تو را برای کودکان بی کس فریاد کردم
روزهای جمعه به جای یکشنبه ها و شبها به سمت بالای شهر
شب و روز در تلاش بودم تا انگار عشق در بندمان را رها سازم
افسوس ... دو مامور ضبط کردند بساطم را
با آخرین قسط چرخ دستی تو هم رفتی
حالا در قامت یک دیوانه دوستت میدارم
و تمام دیوانه های شهر عشق مرا میشناسند ...


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)    

 
 
 

9:43 PM دوشنبه، 6 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 

برایت کمی پاییز گذاشته ام و مشتی رنگ تند که بپاشی به روزهایت

نارنجی ، سرخ ، زرد

شعر سپید موهایت را کسی کنار گوشهایم تار میزند

تار میزنند و من خیره در پی چشمهایت

خودم را تا میزنم ، تا بگذارم زیر طاقچه پوش کنار حافظ

دوربینت را فراموش کن ، برای عکس یادگاری دیر شده است

از خواب ترمه و حریر پرده ام

رنگ و لعاب صورتم ترک برداشته و تمام تنم بوی خاک میدهد

این روزهای چروک ، این روزهای خاکستری ، این روزهای قوز کرده

در کوچه های بی باغ دلم تنها سایه ای ، صدای پایی و بوی تند دود

سفر به خیر عزیزم

سفر به خیر قدمهای جوان

گونه های براق، لبهای سرخ ؛ سفر به خیر

بلوطهای پیر و ترک خورده کنار جاده خوب میدانند

خوب میدانند شعر چه وقت قهوه ای و سیاه میشود ...

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: امیر | (نظر بدهید.)